همیشه با بدست آوردن اون كسی كه دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی ، گاهی وقتا لازم هست كه ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی ، همه ما با اراده به دنیا می آییم با حیرت زندگی میكنیم و با حسرت میمیریم این است مفهوم زندگی كردن ، پس هرگز به خاطر غمهایت گریه مكن [...] |
اگر علم بهتر است از ثروت… پس چرا روزگار سرنوشتمان را رقم زد نه قلم؟؟؟ @@ روزگار نبودنت را برایم دیکته میکند و نمره من باز میشود صفر… هنوز… نبودنت را یاد نگرفته ام!!! @@ تمام شدن من پایان من نیست… آغاز بی لیاقتی توست!! @@ “هست ” را اگر قدر ندانی میشود “بود” و [...] |
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش [...] |
دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد. ما نمیدانیم کدام کلید کدام [...] |
مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کردبا خوشحالی به میزان زیادی تولید می کرد رئیسش که یک شیر بود، ازاینکه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود. بنابر این بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار بالایی در [...] |
یکی از روزها، پادشاهی سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند. او از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر بروند و کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پُرکنند.همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی [...] |
عتیق، خدمتکارم به من زنگ زد که: آقا شیشه ماشین پائین است.گفتم: عتیق جان تمام شیشه های ماشین را بکش پائین و چهاردرب و صندوق آن را باز بگذار. همه رهگذرانی که از کنار آن عبور می کنند، حتی نیم نگاهی آزمندانه بدان نخواهند انداخت، رهگذر که دزد نیست. رهگذر اگر پول یا جنسی قیمتی [...] |
1-شجاعت می خواهد وفادار احساسی باشی که می دانی شکست می دهد روزی نفسهای دلت را…! 2-حافظ زچشمان قشنگ تو غزل ساخت. هرکس تو را دید به چشمان تو دل باخت. نقاش غزل تا که به چشمان تو پرداخت. دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت. 3-اي هميشه جاودانه در ميان لحظه [...] |
می گوید در اون سال ها سرباز گیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد� هنوز ۴۵ روز نگذشته بود، که دلم برای خانواده ام تنگ شد. اما مرخصی ندادن، منم بدون مرخصی و پای پیاده، از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ کیلومتر ) دویدم و بعد از دیدن خانواده، دوباره [...] |
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود. اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی [...] |










